حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

صبح عاشقی بخیر

با من نشسته
می‌پرسم:
کدام شب را شاهدی
که از شب من گریزانی
به نور کدامین ستاره چشمانت درخشید
که ماه مرا نمیخواهی؟

آسمانم همیشه آبی بود
چشمانم همیشه پر باران،
برایت غزل گریه می‌کردم
دستانم،
گرمای سوزان تابستان بود

در برکه لبهایم
همیشه نیلوفر شعر شناور بود
تو غزل میشدی
من
همیشه ترانه‌اش بودم
تو خواب میشدی
من
قصه لالایش بودم
کجا بودی 
انگار سالهاست
از من بدوری
بودنت حالا،
رو برویم
توّهم است؟
یا خواب

چرا؟
چرا حالا؟
اه
گرما
اه
نور
اه
بوسه
خاموشم کرد
در آغوشم گرفت

در خویش مرا به بیراهه کشاند
رو برویم که نبود
او در آغوشم بود
گفت
اه‌ای دلکم
چشم بگشا
صبح عاشقی بخیر

هیچ نظری موجود نیست: