بارها به هر که راز دل گفتم
دلم را به باد داد همچون زلف پریشانم
بعد از این نه زلف شانه میزنم
نه راز دل به کسی میگویم
به هر تار زلف که پریشان کردم
...دلم هزاران بار شکست
میترسم
تو بگو
حال چه فرقی میکند
که تو راز شرقی زلفهایم را بدانی
یا
چون ماه فراموشم کنی.
دلکم
بگذار در پریشانی خاطرات
در تاریکی بی انتهای شب
در هق هق پیچک به عزای ساقهٔای شکسته
میان سکوت دلتنگی
...و
در تنهایی خویش بمانم
سالهاست که این ماه
در آب تصویر خویش را نمیبیند
تو نیز فراموش کن
که ماه تو به سیاهی شب باخت

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر