چادر سیاه بسر کرده ام
و مترسک وار
سرِ خرمن انزوا ایستادهام به غرور
آهای کلاغِ خیره سرِ شوم
فریاد کن دوستانت را
آغوشم باز است
بیایید که من ایستادهام اینجا
خبرتان نیست اما
روزنههای پوستم گرفته
نفسم تنگ شده
و زیر این چادر سیاه
تنِ برهنهی من
در التماس توک زدنهای نا مشروع شماست
نگاه کن با چشمان سیاه خود
ای نشسته بّر سیم خاردار غرور
پوشال گیسوانم
در حسرت چنگال سیاه تُست
رنگین کمان انتهای خرمن را میبینی؟
گر چه اینجا باران نمیبارد اما
همیشه کمان ما رنگین است
در این میان،
زیر پوششی سیاه
پنهان شده مترسک منم
توک زدنهای تو و امثال تو را
خبرهای شوم اما همیشه واقعی ترا
آرزو دارم
خستهام از قاصدک سپید
خوش خبر اما
همیشه دروغ
بیا من آمادهام به که دیوانه وار
هم آغوشت شوم
هر چند شوم و بد خبری
اما
در تو ذرهای دروغ نیست
بیا که من
سیاهپوش شده ام
به احترام مردانگی تو..............

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر