خسته شدم
از افکار پوچی
که
اینجا هر روز مرور میکنم
بیزارم
از
طعم تلخ خاطراتی
که هر صبح با قهوهً مینوشم
درگیرم به
اضطرابی که پایانش نیست
گاهی طغیان
گاه فریاد میکنم
من نمونه بارز انقلابی پوچم
افسار گسیختهام
قانون نمیشناسم
هر روز
در کشاکش تغییر احساساتم
خیانت و دروغ شده
رسم ملت و خاکم
من هم پیرو خاک و اجدادم
گم کرده اصل خویش
از درون خود گریزانم
به رسم اجدادیم
مادر گشته و عشق میورزم
ولی درخلوت
در پی کودکی خویش گریانم
نگاهی دارم
که سالهاست درونش
تاریکی مستاجر بدون کرایه شده
بیرون نمیشود
تلاش کرده ام
باج هم داده ام
.
.
گم شده در خویشم
پیدا کردنم از محالات است
بذر خشم در کیسه ام دا رم
به فصلش بناچار عصیان درو میکنم
من
نماد تاریکی
سر در گمی و
پوچی
افکارم بهائی ندارد
اما
بیانش سر سبزم را بدار میدهد
من اینجا هر شب خود را
به یاد و احترام انقلابم
حلق آویز میکنم
آری بلطف و کَرَمِ انقلابم
من به افکار خود هم شک دارم
برای همین روز را با قهوه آغاز میکنم
تا باورم شود افکارم توهم نیست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر