ای جان ز سر بیرون کن عشقی نهان که داری
آخر ترا به معشوق، یا او به تو چه کاری؟
پیکر تراش ناکام، بُت را برای خود ساخت
غافل از آنکه یک شب، سوزد ز بیقراری
میبینم اینکه مجنون، خون میچکد ز دستش
این هم ز عشق لیلاست گر کف نهد به خاری
هر تاج گٔل که لیلا بر سر زند به غمزه
مجنون ز غم تراشید در کنج شب به زاری
خاکم به سر مبادا کو راز دل بداند
چشمم ز بی حیایی افتاده بر نگاری
این رسم روزگار است، بر خوب و بد میندیش
تا دل دهی به عشقی، رودی شده است و جاری
ندا ۱۹۸۹ استانبول
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر