میدانم
در حسرت دستانت تا ابد شاید بمانم
شاید هیچ گاه
سر بروی سینهات نگذارم
و با بویدنش
در هر نفسی که میکشم
نبضت را نَشمُرم
شاید هیچگاه،
با خیره شدن در چشمانت
بی کلام
دوستت دارم را
زندگی نکنم
شاید شاعرانه هایم
که با دستانی لرزان
با ترس دوست داشتن
یا عاشقی
برایت مینویسم را
هیچ گاه از زبانم نشنوی
شاید
همیشه تنم
در تب لمس تو بسوزد
و لبنم
بوسههایت را بجای نماز
هر صبح و شأم
به اقامه ایستد و
زمزمه کنند
شاید
نه
میدانم
که با اینهمه شاید ها
گوشهای از قلبت
مال من است
که هیچ کسی دیگر را
به آن راه نیست
آنجا
تو فقط مال منی.
و به این
امر چقدر
خرسندم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر