مچاله شده انگار تمام خواستن هایم
در گوشه نمناک و رنگ باخته
زنگ زده، و بد بو
بی حسّ و پر از انزجارِ این اتاق
سرد است اینجا
میلرزم
زخمی کهنه
روی پوست سپید آفتاب ندیده من
در شُرُف پوسیدن است
و من
به یاد بچگیها
خشکیهایش را میکَنَم
خون، دوباره سرخ، بیرون میجهد
این سرخی
دلم را به لرزه میاندازد
و این تنها نشانیست از کلّ انسانیت من
فردا که از این گوشه
به جاده راهی شدم
باز تظاهر میکنم
زندگی زیباست و لطیف
همه چیز همان طوریست که باید باشد
و من
به اندازه کودکی که از در پُشتی حیاط
ظهر بیخبر از مادر
به کوچه آمده
خوشحالم
باز میلرزم
و باز
و باز با ناخنهایم
لایه خشکی دیگر را
از روی زخمهایم میکَنَم
هر روز زخمی تازه
و لایهای خشک
را باید بخورم و بکَنَم
تا آدمیّت از یادم نرود
روزگار چُنین است
برای انسان ماندن
باید زخمی بود
تا پوستم خون تٔف میکند
من هنوز انسانم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر