حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

زخمی کهنه

مچاله شده انگار تمام خواستن هایم
در گوشه نمناک و رنگ باخته
زنگ زده، و بد بو
بی‌ حسّ و پر از انزجارِ این اتاق

سرد است اینجا
میلرزم
زخمی کهنه
روی پوست سپید آفتاب ندیده من
در شُرُف پوسیدن است

و من
به یاد بچگیها
خشکی‌هایش را میکَنَم
خون، دوباره سرخ، بیرون میجهد

این سرخی
دلم را به لرزه می‌اندازد
و این تنها نشانیست از کلّ انسانیت من

فردا که از این گوشه
به جاده‌ راهی‌ شدم
باز تظاهر می‌کنم
زندگی‌ زیباست و لطیف
همه چیز همان طوریست که باید باشد

و من
به اندازه کودکی که از در پُشتی‌ حیاط
ظهر بی‌خبر از مادر
به کوچه آمده
خوشحالم

باز میلرزم
و باز
و باز با ناخنهایم
لایه خشکی دیگر را
از روی زخمهایم میکَنَم

هر روز زخمی تازه
و لایهای خشک
را باید بخورم و بکَنَم
تا آدمیّت از یادم نرود

روزگار چُنین است
برای انسان ماندن
باید زخمی بود

تا پوستم خون تٔف می‌کند
من هنوز انسانم






هیچ نظری موجود نیست: