گوشهایتان را بگیرید
حرفی دارم که شنیدنی نیست
چون صدایی نیست
حیف که نقاشی هم نیست
که به قابش بکشم
به دیوار آویزانش کنم
تا شما
هنر بنامیدش.........
فیلمی صامت است
سکوت است و سکوت
و تا دردمند نباشی
درد را در چهره بازیگرانش
نخواهی دید
آن وقت است
که زمان را میشود گفت که به زیبایی تلف کردهاید
حکایتیست به روی صحنه عمر
که بازیگرانش
همه خسته از نقش خویش
به بازی ادامه میدهند
بازی غریبیست
دنیأیست متفاوت
متفاوت از آنچه من و تو
در خیالمان
در آرزوهایمان
یا آنچه برایمان حکایت کرده اند را
گلولهای از بغض میکند
و به دیوار نا کامیها
بی رحمانه پرتاب میکند
میشکند
و این ما هستیم
که ریز ریز
پای دیوار، ناخواسته جان میدهیم
میمیریم به اجبار نقش
من که عاشق بودن
عشق ورزیدن پیشهام بود
میباید نقش معشوقی را بازی کنم
که هر شب در انتظار گریه میکند
تو که دیوانه وار دوستم داشتی
باید هر روز
لباس کار بپوشی و
بوسه از چهره زنی بدزدی
که میداند عاشقش نیستی
همسایه مان
هر شب با دستی تهی به خانه میرود
زنش سفره شام میچیند
آب بروی نان خشک میپاچد
و خانواده به حکم نقش
چلو کباب میخورند
دو در آنطرفتر
دختر ترشیده محل
هر روز چادر عفاف به سر میکند
به حکم نقش، روزی سه بار راهی مسجد میشود
اما
همه میدانند
که هر شب در منزلش بساط عیش به راه است
بساط عیش برای عاقد محل
هنوز اگر به ته کوچه نگاه کنی
مادرم را میبینی
که زنبیل به دست قدم به کوچه میگذارد
و در تلاطم است برای خرید ظهر
سرخاب و سفیداب کرده
این ظهر مثل هر ظهر نیست
این خرید خرید هر روز نیست
سفره عقدی در راه است
نقش خوبیست
چون در بند بودن برادرم را
همه از یاد برده اند
و من هر روز
در میان میدان
درست شش صبح
پرده بازی را بالا میکشم
و همه به ایفای نقش میپردازند
گوشهایتان را بگیرید
میخواهم سکوت را بشکنم
امشب
بعد از پایان فیلم
پرده را از این حکایت بر میدارم
آهای مردم
خبر دار باشید
میخواهم بی پرده فریاد بزنم...............

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر