حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

جرم تو: سکوت

دیگر صبری نمانده
هان‌ ای باد بی‌ پدر
چرا طوفان نمیشوی؟
ای رود بی‌ مادر چرا طغیان نمیکنی‌؟

به زبان خوش خواندمت
نمیشنوی
،
چندیست که در انتظار یک پایان نشسته ام
چرا تمامش نمیکنی‌؟
گوش‌هایت سنگین است؟
گوش دل‌ باز کن
التماسم را خواهی‌ شنید

تمامش کن

حسرتی را که مثل برگی خشک
زیر درخت وجودم خوابیده را
با خود ببر، تمامش کن

فضا را محدود کرده‌اند.........دست‌هایم بیش از این دراز نمی‌شود
پاهایم به ترس سیمان شده.....قدمی‌ ممکن نیست
دیروز چشمانم را
به میله سرخ بی‌ شرمی داغ کردند
زبانم را از حلقوم کشیدند.....یاوه زیاد می‌گفتم
ساعتی‌ پیش
عریانم کردند
و از ضُروب شلاق جهالت
پیراهنی برایم آورد‌ند
نمیخواهم
نمیخواهم این جامه پر زرق و برق را
با همه زیبایش که می‌گویند
و من دیگر نمی‌بینم
بوی تعفن میدهد

خدا میداند لباس کدام خسته،
شکسته‌ای قبل از من بوده......
خوشا به سعادتش که رفت
......
هرشب، 
در این زندان که نامش را
جسارت گفتنم نیست
زندانبان، برایم روزنامه میخواند

محسن:۱۷......جرم: نفس کشیدن
جمشید:۲۳......جرم: خواندن
شهره:۱۹......جرم: نوشتن
.
.
و به من نگاه میکند،
جرم تو: سکوت
.
.
حالا که سکوتم را شکسته ام
حال و روزم اینچنین است
چرا تمامش نمیکنی‌؟؟

و تازه فهمیدم،
وقتی‌
فضا محدود است
پای رفتن نیست
 آزادی بهایش
حلقوم بی‌ زبان است

جامه بی‌ ناموسی و جهالت
میدانی که به تن نمیکنم

پس بیا و تمامش کن......





هیچ نظری موجود نیست: