تلاطمیست غریب
من سوار بر موج احساس
گاه به اوج میرسم
گاه در قعر اقیانوس نبودنت غرق میشوم
گاه دستانم از فراسوی ابر ها
خبری از گرمای تنت میاورد
و گاهی
خسته از ترا جستن
انگشتهایم به هم میپیچند
تصور کن
در این تلاطم
پیکر رنجور مرا
که در آب میشکند
چه صادقانه میخواستمت ترا
و امروز چقدر این همه گاه و بی گاهها بی معناست
وقتی
حنجرهام فریاد میزند نامت را
و در این همه قیل و قال
جوابی جز
غلظت آب نیست
.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر