حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

عشق مادری


سردته؟
میخواهی‌ شال گردنم رو بهت بدم؟
دستکش هام چی‌؟ ببین این کلاه هم هست ها
فکر میکنی‌ چند روز برف بیاد؟ خسته میشی‌ ها، حالا نمی‌شه بیائ تو؟
ای بابا، مگه زمین یخ رو نمیبینی؟ دیگه لیز خوردن که توش حتمی هست، پس اقلا بیا این چکمه پلاستیکی هارو پات کن. زیرش دندوک داره کمتر لیز می‌خوری.
گفتم کمتر، نگفتم که اصلا لیز نمی‌خوری. خوب حالا میدونه که اینجا واسش واستادی؟ اصلا تو میدونی‌ که امروز میاد؟ بخدا خودت رو مسخره کردی ها، اینجوری که نمی‌شه. همینطوری اینجا واستی، بخدا سرما می‌خوری ها. اونوقت وقت دیگه حتا بغلت هم نمیکنه.میگه جرم داری.
حالا بیا این چایی رو بخور، مواظب باش زبون و دهنت رو نسوزنی.
نه. نه، با اون نه با این شیرینی‌ بخور چایت رو. گفتم یواش زبونت میسوزه.
من همینجا باهات وامیستم  تا بیاد. ببین تورو خدا، دماغت چه قرمز شده. آخ آخ لوپ هاتو ببین. وای بخدا مریض میشی‌.
حالا جون من بیا تو پشت پنجره بشین و منتظر شو.
عجب چیزی هستی‌ تو، مطمئنی که گفته امروز میاد؟؟ چی‌؟ صدیقه گفته؟
آخه جوون مرگ بشه اون صدیقه که بچه‌ام رو اینجا منتظر نگه داشته. پسر جون، صدیقه ده تا چاقو درست کنه یکیش دسته نداره. حالا بیا تو مادر بخدا مریض میشی‌.
باشه تو برو تو، لباساتو بذار جلوی بخاری تا خشک بشن.
اره مادر غصه نخور من اینجام. اره پسرم برو تو نگران نباش.
دردت به جونم، برو مادر.
خدا لعنتت کنه صدیقه با این دروغت.
باز هم یک شب دیگه تا صبح من باید دم در واستم.





هیچ نظری موجود نیست: