آسمانم را پر از ستارگان دروغین کرده ام
دلم به سؤ سوی دروغین خوش است
در دنیای خیالی خویش
هر شب با معشوقی
عاشقانه قدم میزنم
دیشب
به هوای رام کردن آنکه دلم با او بود
بند از گیسویم باز کردم
موهایم را روی سینهاش پریشان کردم
شاید از عطر موهایم دیوانه شود
در آغوشم کشد
پشت گوشم را ببوید
بوسه بر گردنم بزند
گفتم شاید
رقیب را فراموش کند
شاید همانگونه که میگوید به هر تار زلفم جانش بسته بود
بیاید و سراغ روح آوارهاش را از من بگیرد
سر انگشتش، لابلای تار مویم گم شد
سر را به سینهام فشرد
آهسته گریست
گفت توانم نیست
رنجورم و راهی نیست
ستاره که از سؤ سؤ افتاد
من هم راهی هیچستان خواهم شد
من ماندم و ماه
و یک آسمان پر
از ستارگان
که در شرمندگی
چشمانش
بی صدا سوختند
من ماندهام و مشتی سیاهی
که دیگر حتا روی ماهش هم این شب را روشن نخواهد کرد
چه آسمان تاریک است امشب
ستاره سوخت یا عشق او در من؟؟؟؟؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر