چه ساده آسایش مرجانها به هم میریزد
با تولد دیگری در آب
مرجان میشوم هر بار
که از بطن من سر میزند خیالت
و افسوس که موج انتظارت مرا
به ساحلی نشاند
که هر روز وسیع تر میشود
بازگشت به عمق دریا
سرابی بیش نیست
دیگر تولد ماهی را تجربه نخواهم کرد
وقتی مرجان وجودم فسیل شدن را حس میکند
در ساحل دور بی تو بودن
خشکسالیست در حس مرجانه من
من از تخمریزی ماهیها روی تنم هراسانم
بازگشت به آب
در جزر و مدّ این خیال خلاصه میشود
حیف که این ساحل
............ دیگر نه آشنای توست نه خانه من

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر