در کنار هم ایستاده ایم اما
جدا از هم خسته ایم
روزها را به امید شب
و شب را با کابوس فردا صبح میکنیم
عادتمان دادهاند
اینطور بختمان را
چون طوقی به گردنمان انداخته اند
که همیشه
هر کجا
در هر زمان
نگران باشیم
خدایی را بنده ایم
که هیچ ندیده ایم
پیشترها باورت باری تعالی راحت تر بود
مبارکت باشد
دنیأی جدید پر کافر و منکرانت
خوشحالی؟ غمگین؟
سوالم احمقانه بود؟
خدا نیستی اگر
......... به حال ما اینجا بخندی
نرده هایی شدهایم
که حصار بسته ایم انسانیت را
آنچه ما میبینیم اینجا
تو هم شاهدی؟؟؟؟؟؟
دل سنگ بود آب میشد
کاری بکن
این وحشت بودن را
به لذتی
تبدیل کن، تا دوباره بندگیت کنیم
......
هر چند میدانم
به ما نیازت نیست
اما
انصافا بگو
اگر بینیازی،
اینگونه ما را به صلابه کشیدنت چیست؟؟؟؟؟؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر