شاید هنوز دستانم
بوی زمخت گِل را میدهند
پاچههای پاره پاره ام
هنوز خیس است
تنم بوی عرق یک عمر خشکسالی را میدهد
سر شانههایم از آفتاب سوخته
و هر بار نگاهم میکنی
جز چروکیدگیها چیزی نمیبینی
قصه من کوتاه بود
اما
هیچ دلت صبر شنیدن نداشت
گفتی که همیشه
با دستمالی پر از نان
کف دستی پنیر
مشتی سبزی
منتظری برای ناهار
کاش باورت میشد
که من باورت کردم
من با آواز دردهای این دست چروکیده
که در عطش لمس دست تو
چاک چاک شده
دلم آرام میگیرم
هنوز نیم روز از امروز مانده
نیستی
و من جای نبودت را
با آواز بلند پر میکنم
.
.
.
دلا گفتی که میمانی
غم دل را تو درمانی
دلا گفتم مکن تکرار
دروغی را که میدانی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر