چقدر زیباست ترانه بودنت
هر روز میخوانمت
هر شب زمزمه میکنمت
در خلوت شبانه و تنهائیم
دور دستها نشستهای
و به افقی سرختر از خون من نگاه میکنی
من اینجا حنجره خونین میکنم از آوازت
تکرار میشوم دوباره و دوباره
مثل رود جاری میشوم ترا در خاطراتم
و هنوز در حسرت لمس دستانت
دیوانه وار
از هر غریبه
سراغ دستکشهای را میگیرم
که در آخرین عکس
در دست داشتی
ترا در قطرات اشکم میبینم
صدایت را
هر بار که نفس میکشم
در اعماق ششهایم میشنوم
و هنوز
با یاد تو
روی شیشه بخار بسته از آه و حسرتم
قلب میکشم
به احترام عشقی که گذشت
تیری در میان آن میکشم
تا فراموشم نشود
زخم عمیق رفتنت
تا هر بار که تار تار این ساز شکسته
ترا میطلبد
با تار مویم که هیچ لمست نشد
ترمیمش کنم
تا گٔل حسرت جوانه بزند در نبودت
و من بچینم و
زیبا شود آشفته گیسویم
آه چه غروب زیباییست اینجا
هنوز تو به سرخی و زیبایی آن مینگری
و من
حلقومی پر از خون میبینم و
تاری شکسته در سایه بید مجنون حیاط

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر