دلخوشیم را سر یک سفره
با اشکهای شوق رسیدن
و جیغهای بنفش از دست دادن
تقسیم کردم
منصفانه نبود
تو رفتنی بودی و من
هزار قفل به هر روزنه
برای ماندنت
نذر کرده بودم
و تنها
جیغهایم بود
که در چهار دیوار تنهایی من
بال بال میزد
و
با هر بالی که میزد
سفره تنهائیم
لقمهای دیگر از دلخوشیم را میخورد
خرده ریزههای دلخوشی من
در چهار کهنههای سفره رنگین غم
گم شده بود
بدنبال خرد نان میگردد پرنده دلخوشیم
تنها مرغ فریادهای من مانده
با بالهأی بنفش
مداوم توک میزند به سفره خیال من
بال دگر در آسمانی که به کوچکی
دل کوچک من است
یاد آورم میشود که:
هوا طوفانیست و سرد
دلخوشی در زیر زمین دلتنگیها هزار تکه
پرنده پرواز کرده
و شیار میان من و تو
عمیق تر شده
چقدر گرسنهام امشب
نگاه میکنم
آه.............
سفرهام خالیست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر