من گاهی نوشتههایم را
از بند، زیر آفتاب
با گیرهای که تنها یکطرف آن سالم است
آویخته، به آن خیره میشوم
کلماتم را میبینم که آفتاب میگیرند
مثل عروسی که تازه به حجله رفته
شرمسار میشوند
خیس عرق میشوند، و اگر کمی دیر بجنبم
با هر بوسه، شوری نمک تنش را
هر داماد دلباختهای مزه خواهد کرد
از بند میباید رهایش کنم.........
اما از کنار
عروس سیاه پوش ذهنم
که در تک تک حروفِ کلماتِ من
فریادِ درد میکشد
چگونه باید بگذرم، که عصیان نکند
به باد بسپارم او را که فراموشش کنم؟
یا به آغوشش بکشم و دوباره حفظش کنم؟
من و او
سالهاست به جای هم نقش بازی میکنیم
گاه من سپید میشوم
و او کمرنگ میشود
گاهی هم او
خود را سایهای از شب میبیند
و عشق آن دارد که دفترم را
زغال کشی کند،
قانون بشکند و معامله به هم زند
آری،
من اینگونه خود را در آفتاب نگاه میکنم
تا شاید دوباره کمی شرم را به خاطر آورم.....
یا خود را، که خاطرم نیست، پیدا کنم
یا شاید،
در ضمیر نا خودآگاه
از نجابت عروس سیاه پوش لذت بیشتری میبرم
هنوز نمیدانم............
آخر این روز ها،
نجابت مفهوم مبهمی دارد
و عروس خجالتی به حجله نرفته را
طرفداری نیست
در خود گمراه، به نوشتههایم خیره مانده ام
به بادش دهم؟
حفظش کنم؟
در میان این دوگانگی
کودکی سلامم کرد
و من
عروس خجالتی را از بند باز کردم
لحظاتی بعد
عروس سپیدپوش من
به دست کودکی
در هوا معلق بود
ریسمانی سیاه ما را بهم پیوند میداد
آه، چه زیبا نقش بازی میکنیم هنوز
او آزاد است و من
از حجله نمیترسم..................

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر