حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

حباب شیشه‌ای

چه صدای بدی داشت عاشقی
وقتی‌ از لبه بام جدایی
به حیاط پرت شد و شکست

دستم که بود
هر چند وقت یک بار
تکانش میدادم
و پائین آمدن
برف را
روی شهر زیر آب میدیدم

وسط شهر
دریاچه‌ای بود یخی
چه زیبا روی یخ می‌رقصیدند
دست در دست هم
سر به شانه یکدیگر گره خرده
بی‌ خیال از برف که میبرد
فقط چرخیدن بود میان یخ
و چرخیدن

نمیدانم پای کدام‌یکی لغزید
تیغه کفش کدامشان شکست
که هر دو از دور خارج شدند
یکی‌ به زمین خورد و
نشست
آن یکی‌ در باغچه گم شد،
با سرازیر شدن آب
....
و من
سالهاست که میجویمش
که مژده‌گانیش دهم
حباب شیشه‌ای دیگری خریده‌ام برای عاشقی...........








هیچ نظری موجود نیست: