حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

معجزه خزه

آه چه دیوانه‌ام امشب

در یک چشم بهم زدن
طوفانی میشود دلم
دهانم خشک میشود

طعم زهر مار را این موقع باید از من پرسید
باران شن به مردمکم حمله ور میشود
شن لعنتیِ هرزگیِ خیالِ تو
بارانی میشود چشمانم
و پرده میکشم
تا نبینم صورت گِل‌آلوده‌ام را در آینه

سیاهی درونم را
در آرایش بهم ریخته چشمانم
دردمندی دلم را
در عطسه‌های مکرر میبینم

به خیالم
به این سادگی‌
از اعماق وجودم کنده خواهد شد
خزه هایئ که بر دیوار دلم نشست از سیلاب بی‌تفاوتی‌ها

اما این بی‌دین لامذهب
با همه کوچکی و لغزانیش
ریشه‌ای دارد
بروی دیوار صبرم
که جز معجزه نمی‌توان نامش داد
معجزه‌ای که نام تو در آن مفهوم پیدا کرد

می‌گویند اگر خزه را در مشت بفشاری
آب از آن جاری میشود

اما خزه معجزه تو
هیچوقت برای من آبی نشد
که چشمان آلوده به شنم را شستشو دهم





هیچ نظری موجود نیست: