در باز شد و
مرد پا بدرون نهاد
چشم به گوشهای دوخت
و من
از دریچه چشمانش
که تنگ
تیره
بی روح و گستاخ است
به اطراف نگاه میکنم
آنسوی اتاق
زنی چادر به کمر بسته
کنار پنجره ایستاده
صورتی مزین بدرد
چشمان بی روح و یخ زده اش را
با اشک گرم نگهداشته
مسخ و دردمند
چای مینوشد
انگار دنیا را خیالش نیست
چشمش خیره از پنجره به چه مینگرد؟
.......نیمدانیم
آنقدر محو تماشاست
که صدای پای مرد را نشنید
مردآه کشید
بی صدا در را بسته
به کوچه پناه برد
:بی خبروار از خود پرسید
حالا مگر چه شده؟
اتفاق مهمی که نبود
هنوز عزا گرفته
:صدایش چقدر آشناست
"آخر دنیا که نیست"
انگار این مرد آشناست
از چشمانش کناره میگیرم
کنار پنجره
زن هنوز ایستاده چای مینوشد
بصورتش خیره میشوم
چشمان زن
غرق اشک
بمن نگاه میکند
انگار میبیند مرا
شاید هم بوی موجودیتم به دماغش خورده
زن چشمانش نا آرام دو دو میزند
ودر هر نفس
مرد را نفرین میکند
:نالید با آهی از درون
مرا ببخش
من تو را میخواستم
............پدرت نخواست
،آه
حیف که زبانم نیست تا بگویمت ای زن
.....کاش دلیل بهتری برای کشتنم داشتــــــــی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر