میانِ این بِرکه لُخت
ایستاده به غرور
از درد سوزناک بِرکه
بیخبر
به چه مینازد این خشکیده درخت؟
به زمانی که شاخ و برگی داشت؟
یا
به لکههای مرگ رنگِ کَپَک
کَپَکی که حک شده روی تَنَش
یا
به تصویرِ دروغش در آب؟
یا
که خشکیده ولی پا بر جاست؟
به چه مینازد؟
چه سوال سختی
بِرکه
عکسِ بی روحِ درخت را
شاخ و برگی داده
سبز
از بودنِ خویش
و تَنه درآینه ی لُخت بِرکه
خود را
چه جوان میبیند
و به خود میبالد
بِرکه دل نازک بود
فکر دولا شدن پشت تَنه
یا
شکستن از درد
چه عذابش میداد
نکند
تَنه دلخسته شود
غصه او را بکشد
بِرکه هیچ وقت نخواست
دشت پر آب دلش
مثل رگهای تَنه خشک شود
کار او درخت را یاری بود
من همان بِرکه ی لُخت
پُرَم از زلالِ عشق
و تو
تَنه ای پیر که در بطن منی
تو به خود مغروری
ریشه در برکه ی قلبم داری
،تو به من محتاجی و من
من به تصویر بدون نقص تــــــــو دل بستم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر