هر چه بیشتر داد میزدم
انگار
گوشهایش سنگینتر میشد این نابکار
حلقومم خراش برداشته
از رگبار جیغهای تیغ دار
عجب حکایتیست
فریاد به لب
فروختم دل در سبزه میدان عشق
به بهای سیب
اما لاکردار
به هر بهانه
پَسَم می آوَرَش به لج
یا
گاز زده
یا
چاقو خورده
نه، اینجا فررختن دل مجاز نیست
حالا نیازم را،
ساز کردهام
التماسم را
در ٔنتهای ساز دهنی
مینوازم به فریاد
اما
گوشش سنگینتر میشود
چارهای نیست
.....باید بی آبرو شود این دل
چادر عفت را
از سر انداخت
از دستان من گریخت
،سر کوچه نامردی ایستاد
با چهره ای بزک کرده به بی عاری و ضعف
چنان دیوانه میتَپَد
که حلقومم
شرمنده شده
سوکوت میکند
چشم میدوزم به این همه نیاز
سر کوچه از هر رهگذر
سراغ عشق میگیرد
یکی بوسه میخواهد
دومی آغوش
.........سومی
تا الا آخر را تو بخوان
تا غروب کارِ دل باختن بود
غروب به دستانم برگشت
عاجزانه نالید
مرا به سینه حبس کن
به بند بکش
یا
به بهای سیب بفروش
خود فروشی هم چاره نکرد
گوش عشق سنگین نیست
..........لاکرداِرِ نابکار "کـــــر" است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر