وقتی که آفتاب
از میان دو چشمت دیگر طلوع نمیکند
وقتی حصار میبندی بدور بودنت
و در هر تماس
دستانم خون آلوده
به عقب کشیده میشوند
،تو
آری تو، میدانی که زود فراموش میکنم
و دوباره
دست بسوی سیم خاردار احساست دراز خواهم کرد
برای همین
بیشرمانه و بی خیال
از کنارم میگذاری
هر چه باشد عاشقم و انتظار
خط پر رنگیست در وسط پیشانی من
همه کفّ میخوانند، تو پیشانی
میدانی هزار بار هم نفرینت کنم
باز هم وقت نیاز
در کعبه ترا میکوبم
تشنه باشم
آب از چشمه زهر جوش تو مینوشم
و وقتی سرمای تنهایی
وجودم را میلرزاند
به چشمان سرد و یخزده تو نگاه میکنم
تا شاید
خاطره آفتابی تو
گرمم کند
به جرم دوست داشتنت
برهنهام کرده اند عاقلان شهر
و مرا لخت و عور
به سرزمین دلتنگیت، به دشتی از برف نبودنت
تبعید کردهاند
گفتم شاید، بلکه، کاش
خاطرم به اندازه سر گندمی عزیز باشد
و به امید خرمنی که میتوانم باشم
دوباره آفتابی کنی نگاهت را
معجزه عشق نشنیدهای مگر؟
......کمی به عقب برگرد
یادت هست؟
زمانی عاشقم بودی
حالا صفحه برگشته؟
فراموش کردی؟
!!!!!!!!!!من کعبه ات بودم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر