در شهر فقیران محبت گِله از بی مهریست
بگمانم که در این شهر دِلی را کَس نیست
گِله از ظلمت عشق است و سیاهی و گُنه
اگر این زخم قوی نیست، پس این مرهم چیست؟
سالیانیست در این شهر همه در بند غمند
گوبه اشکی، سبب این همه بدبختی کیست؟
اه، خشکید گًل مهر و وفا در تب شهر
سوختم و سوختنم در شب تو کافی نیست؟
دل ندانست چه شد عشق، کجا رفت رفیق
عجبا با دل بشکسته چسان باید زیست؟
صد هزار رحمت آن مرد که ز من مالم برد
چاره قلب شکسته ز دغل بازان چیست؟
این چه غمنامه تلخیست تو گویی غزل
بخیالت که "ندا" عضو بر این پیکر نیست؟
ندا.م
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر