ما حال دگرگونه خود میدانیم
و دستهامان زخمی این راه سخت است
و خورشید لعنتی
سالهاست
فراموشمان شده
رود را تا نخرشد،
خراب نکند،
ویرانه نسازد،
رود ننامیم
و
دریا دریا نیست
مگر به موج
ما لطافت نسیم را
بیگانهایم
و
ظرافت نرگسها هیچ
مدّ نظرمان نیست
دیگر
آن ساقی خوب روی قدیم
دخت این میکده نیست
دیگر آن کولی زنگوله به پا را هرگز
میل برگشت به این بتکده نیست
آری
این سیل خروشان غریب
که به شهرم تازید
مرغ خوشبختی ما را دزدید
و کنون
سرگردان
شهر به شهر
به دنبال دخت زیبای میکده
"ایران"
میگردیم
آه ما سالهاست
سراغ خوشبختی را میگیریم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر