در انتهای این دالان سیاه
دالان نمناک
هر جا نگاه میکنم
تار عنکبوت است و گرد و خاک
جارو به دست
به تماشای بازی کودکانه آنها ایستاده ام
عدهای دست در دست زنجیر باف میخوانند
تعدادی خسته در گوشای افتاده بیمارند
و چند تائی که تعداد آنها
از تعداد انگشتانم و بندهای آن بیشتر نیست
هاج و واج
به بقیه نگاه میکنند
-عمو زنجیر باف
-بله
-زنجیر منو بافتی؟
-بله
-پشت کوه انداختی؟
-بله
-غم باز آمده.........
.
.
-غم باز آمده
صدایی نمیآید
همه جا سکوت حاکم است
گفتی از سقف خانه به خود نگاه میکنم
گوشهای چمباتمه زده
زنووانم در میان بازوانم خانه کرده
چون کودکی در رحم مادر
تنها نشسته ام
اما
هنوز ته دالان تاریک
من جارو بدستم، ایستاده
-باز غم آمده
باز سکوت
من چمباتمه زده
میلرزد
من ایستاده در انتهای دالان
سر را میان دو دست گرفته
از پنجره چشم
به بیرون میدود
دیگر از افکار مشوّش من
خبری نیست
بروی نیمکتی مینشینم
هیچ چیز در این طرف چشم آزارم نمیدهد
نه افکاری که زنجیر باف بازی میکنند
نه آنهایی که میلرزند
من حتی
من چمباتمه زده در ته دالان خیال را
پشت سر فراموش کردم
اینجا
بوی بهار میدهد
و از آسمان
در همین لحظه
باران شوکوفه باریدن گرفت
..............

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر