کاش اینجا بودی
کاش هر بار که نگاهت میکردم
جسارت بوسیدنت را داشتم
خستگی را بهانه نمیکردم
و بسویت گامهایم را
راهنمائی میکردم
کاش این سنگهای ریز و کوچک
برایم صخرهها نبودند
کاش وحشت اینکه
تو را در آغوش بگیرم و
سیر نشده بمیرم
عذابم نمیداد
هنوز به التماس نشستهام
که بگویی دوستم داری
آغوشم را با هیچ آغوشی عوض نمیکنی
و کاش
هنوز میشد
بدون ترس از جدائی
نه ترس از نرسیدن
زنده بود و زندگی کرد.....
ببین که چطور
هر تار مویم
در حسرت نوازش دستانت
سفید میشود
ببین چطور
پلک هایم
از ترس لحظهای بی تو ماندن
بسته نمیشوند
ماههاست که بیخوابم
و امیدم
تنها صدأیست
که گاه و بیگاه
از دور
شبیه صدای توست
کاش اینجا بودی
و جسارت کرده و
دستهایت را که دوست میدارم
و در خرمن گیسوانم
گم کردی را
میبوسیدم به اشتیاق
اه کجایی که ببینی
من هرشب
با بوسههای کور کورانه
به دنبال دستانت
در گیسوان آشفتهام آواره و دربدرم
.
کاش اینجا بودی و حس میکردی
که بوسه به تار موی سفید زدن
طعم بوسه از دستان تو را هیچ، اما هیچ ندارد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر