سلام
میبینم مُردنم برایت تکراری شده
میبینم هنوز
هر بار که به من نگاه میکنی
جز یک مشت برگ خشک نمیبینی
همیشه پائیز بودی
چون در فصل خزان من آغاز شدی
و هنوز
با اینکه بیرون از دل من
بهار گذشته، تابستان شده
هنوز تو پاییزی
دلکم
اینبار نیز
بی خبر از من
عاشقی کردی
تکه تکه شدی و به خیابانها ریختی
دیگر نپرس
چرا هر بار که از تو میگذرم
جز خش خش صدایی نیست،
یا نمیشنوی
گفتم دلکم، با من بیا که عاقلانه زندگی کنی
گوش نکردی؟؟؟؟؟؟
تا تو
توای همیشه پاییز،
باشی و بی خبر از من عاشقی نکنی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر