دستم از دستان تو دور
ولی روزی صد بار آنها را میبوسم
وقتی حلقه میزند خیالت در آغوش من
تمام هستی در وجودم
به التماس میافتد
تبی سوزان میگیرد نفسهایم را
و تازه پشیمان میشوم
که چرا تورا نفسم خوانده بودم
سوختنت را هرگز نخواستم
من زنی غرق شده در دریای نگاهت
دختری فال بگوش، پشت در تنهایی تو
نشستهام اینجا
فرسنگها دور
دور از طعم شور تب تو
هذیان میگویم
سادگیهای مرا
به غباری کم رنگ
نقاشی کن
و غروب بی تو بودنها را
به سپیدی نگاهت بسپار
که من از فاصلهها بیزارم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر