حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

قصر یا زندان؟؟

چه دردی از این بزرگتر
که درست در اوج خوشبختی
وقتی‌ پرنده ها
آسمان را پر کرده اند بجای ابر

وقتی‌ ماهی‌ بجای ماهیتابه
در رودخانه  شناور است

همان زمانی‌ که
کودکی
اولین قدمش را برمی‌دارد

درست لحظه‌ای که اولین بار طفلت
به چشمانت نگاه می‌کند
می‌گوید "دوستت دارم
"
درست وقتی‌ می‌فهمی دلیل بودنت چه بود
می‌فهمی که آرامش یعنی‌ چه
و زندگی‌ بی‌ خود نیست
........
چشم میگشأی و میبینی‌
همه سراب بوده و هنوز
تو در کنج قصر طلائی
با درهایی کهن تر از دماوند
نشسته ای
و آنکه را که میپرستی
ساز بدست گرفته در آنسوی در
برایت از جدائی‌ها مینوازد

و هنوز کلید این قصر مزخرف طلائی
با زنجیر یادگاری که تو برایش بافتی
به دست نگهبان فاصله‌ها پیچیده

نه او به تو راه دارد
نه تو به او
در بسته و رسیدن غیر ممکن
و تنها کاری که هر دو
برایتان مانده
این است
که چشم‌ها را ببندید
و در خیال خود
پیوستنتان را جشن بگیرید
به امید آنکه شاید
زندان بان دلش به رحم آمده در را باز کند
 اما، تو بگو گناه زندانبان چیست
اگر در آنسوی در
عشقی‌ غریبه نشسته و ساز جدائی میزند؟






هیچ نظری موجود نیست: