من اینجا سردم است
آفتاب میتابد اما
باران ولمان نمیکند
خورشید از لا به لای ابر
دزدکی سَرَک میکشد اما
ابر مجالش نمیدهد
او هم آهسته
پنجهٔ باز میکشد
رگبار میشود
دوباره خورشید
دوباره باران
شنیده بودم
وقتی باران به هنگام آفتاب ببارد
گرگی بچه دار میشود
پس بگو
چرا دنیا
پر از گرگ است
گرگهای درنده عشق و ناموس
و من
تنها برهای نیستم
که از گرگ در باران میترسد
آری، من تنها بره در این سرزمین نیستم
اما
افسوس اینجا همیشه بارانیست
و آفتاب هنوز میتابد از لا به لای ابر

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر