بدنم تب کرده
سینهام چأیده
بغض و سرما باهم
حمله کرده به به تنم
انگاری
چهار ستون بدنم میلرزه
من
از آهن و سرب
از خاک بی روح و کثیف
از دود
از زندان
از خیابون
آسفالت
هیچ بلد نیستم شعر بگم
همیشه پروانه
همیشه
شمع بوده
و قاصدک
نرگس
و اقاقیا بوده تو شعرای من
اما امشب انگار
دل من میخواد سرب گریه کنه
انگار این لا مذهب
بیدینِ، بیامون
میخواد هر چی که داره
به چهار میخ بکشه
دنبال یه چاه که
سرش رو تا به گلو
توی اون فرو کنه داد بزنه
یه جورایی انگار
دیگه دل خسته شده
قلمم نای نوشتن نداره
اشک به پهنای همون صورتی که
همه میگن شادِ
داره از چشمهای من قلّ میزنه
نه نگید که من دارم دروغ میگم
آخه این دلقک بدبخت و حقیر
داره این گوشه قمار رو میبازه
مگه اون دل نداره؟
انگاری که ناخونام رو کشیدن
حس خوبی ندارم
تو میگی خسته شدی
من میگم، نه بریدم
دیگه از هر کی میگه غم نخور، درست میشه خسته شدم
بزارید گریه کنم
بزارید سر چاه داد بزنم
بزارید تا خود صبح، هی سرب گریه کنم
اگه دفترم نبود
تا حالا صد دفعه من مُرده بودم
آره دیگه بریدم
آره دیگه بسمه من بریدم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر