میترسم چشمهایم را ببندم
پشت پلک هایم
عروسکی نشسته
گیسش را دوتا بافته
و عروسکش را روی پایش انداخته
آرام آرام زیر لبش
لا لایی میخواند
پلک به هم نمیزنم
نکند
شاید عروسک عروسکم
از خواب بیدار شود
این من نیستم که بیخوابم
بیخوابی عروسکیست
که در انتهای راه
هنوز منتظر سپیده نشسته
کورمال کورمال
دلش به خواباندن
عروسکش خوش است
و خودش بیدار تر از بهار
به انتظار سنبل آبیست
پلک نمیزنم
گریه نمیکنم
میدانم روزی
وقتی عروسکم
عروسکش خوابید
و خیالش آرام گرفت
برای من لالائی را آغاز خواهد کرد
"پلک بزن، بخواب آرام بهار اینجاست"
ندا.م
۳،۲۴،۲۰۱۱

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر