دلم هوای دیگری دارد
دیگر رنگین کمان نمیخواهد
باران را نمیشناسد
و از نبودن خورشیدی که از ابر میترسید
هیچ دلگیر نیست
من به
هوای مسموم بدون تو
به نشنیدن دوستت دارمهای تو
از ورای شیشهها لمس کردن تو
و در خواب بوسیدن تو
به سختی، اما خو خواهم گرفت
من
گاه دوستت خواهم داشت
گاهی نفرت وجودم را پر خواهد کرد
و گهگاه
از زیر چشم
بسوی تو نگهم را
خیره میکنم
شاید دوباره دنبال چشم من باشی
من این همه را میکنم
اما هیچ وقت
فراموش نمیکنم
که تو بودی
که آفتاب را هدیه کردی
اما گرما را دزدیدی
برای این هرگز نمیبخشمت

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر