از شب دیگر نمیترسم
دیشب ستاره ای
در آسمان پر از آبی من مُرد
سایههای وحشت
مرا در تنگنای کوچه
به صلابه کشیدند
حالم اصلا خوش نبود
دستانم میلرزید
و فریاد در گلویم ضجه میزد
همه جا سیاهی بود و بس
خودم را دیدم
که نطفه وار به خود پیچیدهام
سر در گریبان بودم
و جسم خودم را میدیدم
و روحم را که در عذاب بود
هیچ امیدی به روشنی شب نداشتم
از میان آسمان من
شهابی گذشت
و من او را به آغوش کشیدم
هر چند عمرش طولانی نبود
اما
چنان با من کرد
که فراموش کردم
در میان آسمانی تاریک
نشسته و نطفه وار به خودم پیچیدهام
و اینگونه شب از من گریزان شد
آسمانم ستاره ندارد اما
شهاب هایئ که میگذارند هم کم نیستند

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر