حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

از شب دیگر نمی‌ترسم

از شب دیگر نمی‌ترسم
دیشب ستاره ای
در آسمان پر از آبی من مُرد

سایه‌های وحشت
مرا در تنگنای کوچه
به صلابه کشیدند

حالم اصلا خوش نبود
دستانم میلرزید
و فریاد در گلویم ضجه میزد
همه جا سیاهی بود و بس

خودم را دیدم
که نطفه وار به خود پیچیده‌ام
سر در گریبان بودم
و جسم خودم را میدیدم
و روحم را که در عذاب بود

هیچ امیدی به روشنی شب نداشتم

از میان آسمان من
شهابی گذشت
و من او را به آغوش کشیدم
هر چند عمرش طولانی نبود
اما
چنان با من کرد
که فراموش کردم
در میان آسمانی تاریک
نشسته و نطفه وار به خودم پیچیده‌ام

و اینگونه شب از من گریزان شد

آسمانم ستاره ندارد اما
شهاب هایئ که میگذارند هم کم نیستند







هیچ نظری موجود نیست: