آخرین شمع در دستم
توری سیاه پوشانده چهرهام را
به سوی گور عزیزی پیاده در راهم
.
آخرین روز زمستانیست
هوا سرد است
طوفانیست
دلم از درد میلرزد
شب هفت است، میترسم
هوا تاریک و نمناک است
تمام صورتم خیس
و دلم در فکر باران است
نه پاهایم توان دارد
نه آغوشم دگر صبری
کجا و کی چه بی معناست
زمان ثابت
دلم تنهاست
کنارش روی خاک سرد
نشسته زانو غم را بغل کردم
سر من روی سنگ سرد
به سینه میفشارم سنگ را
در حسرت آغوش گرم او
چرا اینگونه شد انجام
هنوز هم در عجب ماندم
شعلهای از دور میسوزد
میان دود و آه من
چهرهٔ مردی نمایان شد
نمیخندید، غمگین بود
شمع در دستش
برای من دعا میکرد
چشم باز کردم
درون این چهار دیوار سرد و خیس
کسی جز من نیاسوده
منم اینجا باز تنها
منم آنکه ز غم مرده
شب هفت است
میدانم
منم اینجا به زیر خاک
که از مرگ دلش مرده
شب هفت من و یار است
ای دوست
برآیم شمع بر پا کن
بسوزان
خاطراتم را
که عشقش مُرد در قلبم،
دلم مُرده، دلش مُرده

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر