تا شود امشب سحر، این دل دما دم در غم و سودای توست
ای همه بودن، بیا بنگر که مرگ امشبم فردای توست
بسکه از جور و جفایت کوچهها را ره زدم دیوانه وار
هر که میبیند مرا گوید که این دیوانه هم رسوای توست
از کجا پیدا شدی کین قلب مسکین گم شده در بودنت
این همه خامی که میبینی ز قطره از سر دریای توست
چون صدای آهن و زنجیر میاید ز شرق و سمت تو
من به مغرب سربدارم، چون دلم شیدای توست
من نمیدانم هنوز جرمم چه بوده در طریق عاشقی
کین سر بر دار رفته زینت شبهای پر رویای توست
باشد این جان هم فدای عشق و ناکامی عزیز
چون فراموشم کنی؟ من آسمانم فرش زیر پای توست
باشد این جان هم فدای عشق و ناکامی عزیز
چون فراموشم کنی؟ من آسمانم فرش زیر پای توست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر