حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

ساده

آفتاب را به بهانه ای.........ساده
ماه را به دلیلی‌............مجهول
زمین را با دلی‌..................پُر
ترک خواهم کرد

دیشب مهتاب
در گوش قاصدک
زمزمه میکرد
که
در سرزمینی دور دست
برای روئیدن گندم
آفتاب لازم نیست

ماه هر وقت
به منبر آسمان میرود
دعایی جز برکت
برای شبها ندارد

هوا سرخ است ولی‌
در غیاب ماه
او هر ثانیه، هر روز
کرم شبتاب را سجده می‌کند

غنچه‌ها برای باز شدن
هیچ عجله‌ای ندارند
و هر یاس سپید
ماه‌ها روی شاخ مهمان است

مردمانش
همه زحمتکش
بی‌توقع،
اما شادند
هنوز
در بند بند هستیشان
برای عشق
حرمت دارند
و سوکوت تنها هنگام بوسیدن مجاز است

در این شهر
خورشیدی نیست که آفتابی باشد
اما مردمش
دلی دارند که رسم عاشقی را   خوب میداند

می‌خواهم
مسافر شوم و
به آن دیار سفر کنم
من از کاشتن گندم عشقم
در این آشوبه بازار سخت دلتنگم

گندمم خرمن شدن را
دوست میدارد

!!!!!!!!!! من که رفتم
....................شما هم فکر خود باشید







هیچ نظری موجود نیست: