وقتی زبانه میکشیدی از آتشفشان قلب من
خاکستری از درد به رویم مینشست
اشکم عادت کرده بود به شستن این غبار
صورتم به آرایشی اینچنین
تیره و شبانه
درست مثل آرایش عربها هم خو گرفته بود
با تو بودن سمی بود
ذره ذره در خونم جا کرده بودی
انگار سالها بود سرطانی بودم و
از حال خرابم خبرم نبود
چند روزیست دوستان
مرا در خانه حبس کردهاند
بیرون رفتن قدغن شده
دیدنت ممنوع
میگویند که حالم خوب نیست
چند روز شده نمیدانم
اما
امروز از پنجره به بیرون نگاه کردم
قلبم درد نداشت
پنجه خورشید
چشمانم را داشت از کاسه درمیاورد
اما
لذت بردم
هوا لطیف بود مثل گلبرگ
بوی بهار داشت همه جا
شاهپَرَک میرقصید
و من لبخند میزدم
مثل قبل نبود
دیگر صدایت نبود
تا به گوشم دروغ زمزمه کند
قلبم تند تند میزد اما
وقتی فرو نشست
وجودم را
نور احاطهام کرده بود
فکر کنم ترکت کردم
هوا بی تو به مشامم رسید
آتشفشان قلبم طغیان کرد
خون بود که در رگهایم میدوید
و اینبار آتشفشان
گلبوسه بود که به صورتم میپاشید
چقدر زیباست امروز
دوست دارم بی تو بودن را
اه من ترکت کردم و نشانی از درد و سرطان دیگر نیست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر