کجا رفتند عروسک هایی که من
به یاد دوستانم
کنار پنجره چیده بودم؟
مادرم لباس برایشان دوخته بود
من با دستان کوچکم
و قلّابی که مادرم از بچگی داشت
برایشان شال و کلاه بافته بودم
اونایی که عزیز بودن واسم اسم داشتند
از خودم نه.... حسین به این اسم صداشون میکرد
پری خوشگله
اقدس بی همتا
عفّت طلا
مرمر
شاید به اندازه انگشتان دستم
به علاوه دست مادرم
عروسکای داشتم
یکی از یکی قشنگتر،
هیچ وقت یادم نمیره
اما حالا هِرِه پنجره خالیه..
اتاق بدون دامن چین چین قرمز عفّت، چه بیرنگه
پری که نیست، خواب دیدن توی این اتاق قشنگ نیست
خیال، بال پروازش انگار میشکنه وقتی پری نیست
همیشه دستهای مرمر بود که دست به رو گونهام میکشید
وقتی محتاج به نوازش بودم
اقدس کاری نداشت، همیشه یک گوشه
نشسته بود و به من گوش میداد
با عروسکای دیگه زیاد جور نیستم
هیچ کدامشان برایم نموندند
هر روز یکی میرفت
یکی دیگه جایش رو میگرفت
اما
اقدس، عفّت، پری و مرمر
وصله جونم شده بودند
همیشه بودند
سایه سیاه چادر مادرم
خبر خوشی نبود
سکوت هم شکستنی نبود
اون جوری که مادرم چادرش رو به دندون گرفته
فهمیدم،
حسین اونا رو هم بُرده
داده دست مشتریها باهاشون بازی کنن
فقط!!!!!!!....
هر کی با حسین رفته دیگه بر نگشته.
اگه برگشته،
عروسکایها همه لخت بودن،
یا پاشون شکسته بود،
یا یکی از بچهها ی مشتری
زیر چشماشو آبی کرده بود
بعضیها هم که اصلا بازی بلد نبودن
با ماژیک قرمز
از کله تا نوک پای طفلکی عروسک رو خط میانداختند.
همون میشد، که مامان چادر مشکی سر میکرد
دم در وامیستاد
حسین کیسه زباله میاورد
بعدش دوتایی میرفتن بیرون
ببینی امشب پری، عفّت، مرمر و اقدس
با مامان و حسین میرن بیرون
یا شاید هم
خط خطی رو تنشون زیاد بوده
بردن بدن که
مش حسن، با پارچه سفید لباساشونو تازه کنه.......
من که تا صبح نمیخوابم
شاید یکیشون
جون سالم بدر بُرده باشه

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر