دم دمهای ظهر
درست همان ساعت که سایه از من میگریزد
سرابی آغاز میشود
در دور دستهای صحرای دلم
پر از آب و سایه
و تو در میان آن
چه زیبا
سر به زانوی من خوابیده ای
من هزار بهانه میجویم
تا بودنت را هم
بعد از ظهر بی انصاف
درست حوالی ساعت یک
با سراب از من نگیرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر