اشارهای کن
ای همه تلاش برف
برای ماندن
در زمینِ آفتاب زده ی دلِ سوخته
ضجه سوزناک باد،
در میان بیشه
بیشهای آشفته
از تار تار زرد رنگِ گندمِ مویمن
ای که دارکوب خاطراتِ همیشه ساکتِ تو
به رگبار گرفته درخت صبرم را
اشارهای کن
اشارهای کن، به تاریخ فراموشی
فراموشی قلب من در تو
در کدامین جاده سایهام کوتاه شد؟
کجا دستانِ مرا از خاطر بردی؟
کِی نامه عشقم مُهر باطله خورد؟
صدای آرام بخش دوستَت دارم هایم
در کدامین خُم رنگرزی،
رنگِ فریاد به خود گرفت
که با شنیدن نامت از گلوی من،
به زیر باران پناه میبری؟
اشارهای کن
فرمان بده
فقط نیم نگاهی کن
و
دوباره صدایم کن
تا نشانت دهم
قرار داد بین من و شبح سایههای تو را
با خوندل مُهرموم کردهام
قسم خوردم،
که اگر دوباره صدایم کردی
روح خود را
به حراج خواهم گذشت
و با سفید سنگ ستونم،
پلی برای خوشبختی تو خواهم ساخت
حتا اگر من در آن نباشم
.
اشاره کن تا به این بهانه
دوباره چشمم به چشمانت گره بخورد
نمیدانی اما
برای فرش راهت،
.............آخرین گره را کم دارم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر