آخرین نگاه بود، دستانم را بسویش دراز کردم
فریاد کشید: هیچ ول نکن
بخدا من نخواستم، بخدا خیلی تلاش کردم
باد وحشتناکی پیچید، نفهمیدم دیگر چه شد. زوزه بود و دود. وقتی به خودم آمدم دیگر دستانم خالی بود.
بین چه شد و چه کنم، بین تاریکی و دود. ذهن من نمایشی از آخرین لحاظت را برایم بروی صحنه گذاشت.
و چشمانم عاجزانه به تماشا نشست.
کنارم بود، داشت نقاشی میکرد. گفت دوستم دارد و من بهترین مادر دنیام. گفت هیچ وقت دستم رو ول نکن.
سردی دستم بدون دستانش، مرا به خود آورد. دستهام خالی بود، عاجزانه با چشمانی خیس، بین یک مشت آهن کج و ماوج، بین صندلیهای پراکنده روی زمین دنبال دستانش میگشتم.
نبود، پیدایش نمیکردم. ناخود آگاه، اسمش را از ته هنجره به بیرون پرتاب کردم. اما جوابی نیامد، تنها باد بود که زوزه میکشید و آتش بود که گرما داشت.
او هیچ جا نبود و جز من کسی نبود که از او نشانهای بگیرم.
به کناری نشستم، زانو به بغل گرفتم و گلوله بغض در گلویم ترکید.
چقدر بیچاره ام...
پشتم به ویرانههای بال هواپیما بود، از صورتم، دستانم خون میچکید. توانی برایم نمانده بود. هوای سرد، سردتر شد، و در اوج سرما من به خواب زیبایی فرو رفتم. هنوز دستانش در دستم بود، هر دو موهایمان را به باد سپرده بودیم و پروانه وار میرقصیدیم. اه که آفتاب داغ بود. به آغوشم کشیدمش، بوئیدم و بوسیدم.
- گفتم بتو بهترین مادر دنیایی؟
- بارها و بار ها
- دوستم داری؟
- بیشتر از دنیا.
- اینجا زیباست، هوا همیشه بهار است. دیگر پرواز لازم نیست، اراده کنی هر جا بخواهی میروی.
- میدانم اینجا هر دو خوشحالتریم.
مشتش را که باز کرد، قلبش در دستش بود. سرخ مثل شقایق، اراده کرد و آنرا به وجودم پیوند داد، وجودم داغ شد..
.
.
- هنوز نفس میکشد
.
.
با تمام باقی مانده قوایم اسمش را بار دیگر فریاد زدم.
نسیم، دخترم.... دخترم
آخرین کلامی که شنیدم سر آغاز غمگینترین آهنگ عمرم شد.
... تنها باز مانده هستی...

فریاد کشید: هیچ ول نکن
بخدا من نخواستم، بخدا خیلی تلاش کردم
باد وحشتناکی پیچید، نفهمیدم دیگر چه شد. زوزه بود و دود. وقتی به خودم آمدم دیگر دستانم خالی بود.
بین چه شد و چه کنم، بین تاریکی و دود. ذهن من نمایشی از آخرین لحاظت را برایم بروی صحنه گذاشت.
و چشمانم عاجزانه به تماشا نشست.
کنارم بود، داشت نقاشی میکرد. گفت دوستم دارد و من بهترین مادر دنیام. گفت هیچ وقت دستم رو ول نکن.
سردی دستم بدون دستانش، مرا به خود آورد. دستهام خالی بود، عاجزانه با چشمانی خیس، بین یک مشت آهن کج و ماوج، بین صندلیهای پراکنده روی زمین دنبال دستانش میگشتم.
نبود، پیدایش نمیکردم. ناخود آگاه، اسمش را از ته هنجره به بیرون پرتاب کردم. اما جوابی نیامد، تنها باد بود که زوزه میکشید و آتش بود که گرما داشت.
او هیچ جا نبود و جز من کسی نبود که از او نشانهای بگیرم.
به کناری نشستم، زانو به بغل گرفتم و گلوله بغض در گلویم ترکید.
چقدر بیچاره ام...
پشتم به ویرانههای بال هواپیما بود، از صورتم، دستانم خون میچکید. توانی برایم نمانده بود. هوای سرد، سردتر شد، و در اوج سرما من به خواب زیبایی فرو رفتم. هنوز دستانش در دستم بود، هر دو موهایمان را به باد سپرده بودیم و پروانه وار میرقصیدیم. اه که آفتاب داغ بود. به آغوشم کشیدمش، بوئیدم و بوسیدم.
- گفتم بتو بهترین مادر دنیایی؟
- بارها و بار ها
- دوستم داری؟
- بیشتر از دنیا.
- اینجا زیباست، هوا همیشه بهار است. دیگر پرواز لازم نیست، اراده کنی هر جا بخواهی میروی.
- میدانم اینجا هر دو خوشحالتریم.
مشتش را که باز کرد، قلبش در دستش بود. سرخ مثل شقایق، اراده کرد و آنرا به وجودم پیوند داد، وجودم داغ شد..
.
.
- هنوز نفس میکشد
.
.
با تمام باقی مانده قوایم اسمش را بار دیگر فریاد زدم.
نسیم، دخترم.... دخترم
آخرین کلامی که شنیدم سر آغاز غمگینترین آهنگ عمرم شد.
... تنها باز مانده هستی...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر