قسم
به آسمانی که هرگز چشم سیر ستارهگانش را نشمردم،
من از دیار توام،
آسمانت یک روز آسمان من بود،
حال چنان زمانه مرا به دور دستها انداخت
که تنها وقتی پرندهای بال پروازش میشکند
به خود جسارت پرواز میدهم.
.
.
گوشوارههای بادبادک شعرم
زینت گوش هایی باد
که در دور دست
صبورانه نشسته اند به انتظار نسیم
قرقره و نخ بادبادک
دستان توست
کاغذ سفید پروازم،
بزرگ قلب توست،
نسیم که رسید،
طغیان کن،
بر سیو سه پل با قامت بلند بایست،
و
بادبادک را به آسمان ببخش
گوشوارهاش هدیه من به دختر شعرهای تو
.
.
اما
خورشید نیستم
که بگویم
از ابرها سراغم را بگیر
ابر نیستم
که از کوهها بپرسی مرا
و نه آن شبنمم
که در گلبرگها خانهام باشد
من تمنای لحظه ها
سایه نیلوفر به روی آب
شقایقم به دشت آرزو
خشخاشم
دامن پهناور زاگرس را
شنزارم
بی انتها ساحل خزر را
حیرانم
پیچیدهام البرز را
چشم دل باز کن
ذرات وجودم زیر پای توست
.
ندا.م

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر