به درونم بنگر
دختری نیم عریان
مستانه و و بی شرمانه
پای میکوبد و هیچ باکش نیست
چرخش چین واچین دامنش
هزار چشم گستاخ
که به امید
کمی مرمر تن نشستهاند
کور میکند
به التماس منشینید
،
در عزای عشقی به پایکوبیست
که مصادف شده
با آمدن عشقی دگر
قلب او لبریز از خوشبختیست
،
التماسش نکنید
این کولی که شما
میبینید
رقص آتش به دامان دارد
هیچ نزدیک نشو
میسوزی.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر