دو دستت را نمیخواهم
نگاهت را نمیخواهم
چنان آزرده دل هستم
...
که لبهایت نمیخواهم
شراب در جام بی مهری
برایم پر نکن جانم
که از مستی چنان منگم
که درد سر نمیخواهم
هوایت را نمیخواهم
صدایت را نمیخواهم
من آن شبهای بی پایان
چونان یلدا نمیخواهم
نمیدانم چه میخواهم
ولی عشقت نمیخواهم
ندا. م.
03,01,2011
نگاهت را نمیخواهم
چنان آزرده دل هستم
...
که لبهایت نمیخواهم
شراب در جام بی مهری
برایم پر نکن جانم
که از مستی چنان منگم
که درد سر نمیخواهم
هوایت را نمیخواهم
صدایت را نمیخواهم
من آن شبهای بی پایان
چونان یلدا نمیخواهم
نمیدانم چه میخواهم
ولی عشقت نمیخواهم
ندا. م.
03,01,2011
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر