حــــریر سبـز خـیال

www.harir-sabz-khial.com

۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

برگ پاییزی

چه راحت جان باخت
 به باد وحشی
برگ هایم
قرمز
زرد و نارنجی
چه آسان دست‌هایم خالی‌ ماند
در این ویرانه بازار
.
چه آسان تمام شد
برای دستانم چیزی نمانده
خستگی‌ جمع کردن برگ‌ها از یک سو
دیوانگی از سوی دیگر
و پاییز بی‌ رحم از از طرفی‌
.آه
ببین چگونه آشفته میسازد
  باد گیسوانم را
که برای دیدارت
بافته بودم
چه خصمانه وزید
رقص برگم اکنون
در هیاهوی زمستانی چشمان شما
گریه‌ام می‌گیرد
از هیاهوی بی‌ حاصل برگ
آخرش می‌افتد
پاییز است
و
برگ ریزان
.
بهار دوباره از
ساقه‌ای نو جوان
خواهم روئید
چه حکایت غریبیست
جان دادن برگ
در یک صبح پاییزی
.
به امید روئیدن در فصلی دگر

ندا. م

هیچ نظری موجود نیست: