دستان کوچکت را
بر گردنم بیاویز
و قهقههٔ زیبایت را
که بهترین ترانه بهاریست
در سپهر قلبم
بگذار طنین اندازد
و
بگذار خورشید چشمانت
روشنگر روزها و شبهای من باشد
بازای الهه نور
بگذار شانه کنم
گیسوان ابریشمین و سیاه تو را
و
سرت را به سینهام بفشارای کبوتر عشق
که تنها امید زندگی من توئی
تو میدانی؟
شبها خواب از من گریزان است؟
و تو تا آرمیده ای
مرا خواب نیست
مگر آزارت دهند دیوهای عروسکی خواب
من همیشه بیدارم
بگذار برای توای هستی من
بهترین شعرهایم را بسرایم
ای تک گل قشنگم
ای ثمره عشقی که گذشت
ای جاودانه من
چه زیباست نگاهت
آان لحظه که ملتمسانه
از من بوسه میخواهی
و چه شیرین است
صدایت هنگامی که آواز لالائی میخوانی
بگذار
منهم
برایت بهترین لالائی را بخوانم
آهای زیبای من که نگاهت
چو حریر خیال من سبز است
دخترکم
بگذار تا ابد
در آغوشت گیرم
که تو تنها حقیقتی در من.
برای ملیسا دخترم ، قبل از به دنیا آمدنش
سپتامبر ۱۹۹۵
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر