من ؛
با دامنی کوتاهتر از یک وجب
با پیراهنی که سینه ام در آن جا نمیشود
با پاشنه های که در هر قدم آوازبی ناموسی میخوانند
با یک آبشار شهوت که از لبانم جاریست
با نگاهی عاشقانه ولی دروغ،
به جبر احتیاج ،
برای یک لقمه نان،
در خیابان پرسه میزنم برای مشتری،
اتاق من
یک چهار دیواریست که به هر کنجش
به جبر احتیاج ؛ دستی سینهام را فشرده است
و رختخواب من به بوی هزار “جاکش” بیناموس آشناست
و کهنه میز اتاقم؛
فرق پول خرد و اسکناس را خوب میداند
زمین یخ زده اتاقم با بوی هزار کف پای گندیده معطراست
اما در این اتاق؛
در گوش ای تاریک، دُخت پری روی بی گناهِ درونم
به التماس صبورانه نشسته
به او نگاه میکنم، دلم میسوزد
هنوز طفلی دلش در انتظار است
هنوز در این میان اینهمه گند و گناه
در انتظار عشق است
برای اوست که من
هرروز بزک کرده
سر کوچه عشاق بی خدا الافم..............
هر روز آغوشم خانهٔ کسی ایست
هر روز چشمم دنبال چشم آشناست
هر روز خرمن طلائی گیسوونم را میبافم به شوق
تا شاید مردی جسورآشفته اش کند.
آری برای اوست
که من هرروز بزک کرده
سر کوچه عشاق بی خدا الافم..............
وألا من روسپی شهرم؛
و به جبر احتیاج در خیابانهای شهر میگردم دنبال مشتری.
ندا دسامبر ۲، ۲۰۱۰
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر